نویسنده : حامد منوچهری کوشا
برادرانی دو قلو پسران مارس و رئا سیلویا ، دختر وستا نومیتور که عمویش آمولیوس او را واداشت به خدمت وستا در آید ، آمولیوس تخت آلبالونگا را از نومیتور غصب کرد .
در پی تولد دوقلوها آمولیوس ، رئا را زندانی نمود و فرمان داد بچه ها را غرق کنند اما خدمتگذاران پسران را در سبدی بر کنار رود ، در سایه درخت انجیر رها کردند ، ماده گرگی بچه ها را یافت و شیر داد که رفتار عجیبش توجه فائوستولوس شبان را جلب کرد . او بچه ها را یافت و به خانه برد و همسرش آ کالارنتیا از آن ها نگهداری کرد .

وقتی پسران بزرگ شدند به راهزنان یورش می بردند و اموال دزدی را می ربودند و میان شبانان تهی دست تقسیم می کردند . دزدان به هنگام جشنواره ی لوپرکال برای آن ها دام گذاشتند اما تنها توانستند رموس را بگیرند و او را نزد آمولیوس بردند و شکایت کردند که او و برادرش به زمین های نومیتور یورش می آورند .
آمولیوس رموس را نزد نومیتور فرستاد و او هویت دوقلوها را شناخت . برادران آنگاه ، آمولیوس را کشتند و نومیتور به مقام راستین خود دست یافت . چون جمعیت آلبالونگا زیاد شد ، دوقلوها تصمیم گرفتند جای تازه ای برای اسکان در نقطه ای بیابند که سکونت گاهشان باشد . اما نتوانستند تصمیم بگیرند نام شهر را چه بگذارند پس با پیشگویان رایزنی کردند .
رومولوس
برا تپه پالاتینه ایستاد و رموس بر تپه ی آونتینه . رموس شش کرکس و رومولوس دوازده کرکس دید اما نزاع میان آنها در گرفت که رموس در آن کشته شد .
یک شکل دیگر داستان می گوید رومس ، رومولوس را به سخره گرفت و از روی دیوارهای شهر نیم ساخته ی برادرش پرید . رومولوس خشمگین شد و او را کشت و سوگند خورد این سرنوشت در انتظار هر کسی است که جرات کند از روی دیوار شهر وی بجهد . رومولوس برادرش را که کشت به تنهایی پادشاه و بقعه ایی در تپه ی کاپیتولینه ساخت که هر فرد پناهنده ای می توانست در آن پناه جوید و این نقشه بسیار موفقیت آمیز بود ولی به زودی توازن میان جمعیت زنان و مردان بهم خورد و به همین دلیل رومولوس به دنبال راه حلی برای رفع این مشکل بود و به همین دلیل در جشن سالانه خرمن هنگامی که قوم سابین به رم آمدند ، دستور داد که همه ی زنان جوان آن ها را به اسارت بگیرند .
تیتوس ، شاه سابین ها با خشم سپاهی به رم فرستاد و تپه ی کاپیتولینه را محاصره کرد . تارپیا دختر فرمانده ی رومی به پایین نگاه کرد و تحت تاثیر جواهرات سابین ها قرار گرفت و برای تیتوس پنهانی پیامی فرستاد که اگر سابین ها تمام جواهراتشان را به او بدهند آن ها را به دژ راه خواهد داد . سابین ها این پیشنهاد را پذیرفتند اما وقتی که سهم خود را از این معامله گرفتند ، سپرهایشان را به سمت او پرتاب کردند زیرا باور داشتند که به خائن نباید پاداش داد .
سابین ها سپس به رومولوس یورش اوردند اما او که بیش از اندازه اعتماد به نفس داشت ، اسبانش در باتلاقی که پس از آن به فوروم معروف شد غرق شدند .
پس از این رخداد و غرق شدن تمامی دختران جوان ربوده شده تصمیم گرفته شد که ملت رومی و سابینی زیر سایه اقتدار رومولوس و تیتوس یک پارچه شوند . مدتی بعد تیتوس جان سپرد و رومولوس به تنهایی پادشاه شد اما فرمانروایی او با توفانی که پدرش مارس فرستاده بود پایان یافت و او را به آسمان ها برد .