ஐكـــــا فــــه رويــــا يــــی ஐ

صاینا

متخصص بخش آموزش خیاطی
درود بر کافه نشينان

کافه خـاطـره بازی - پُـره از قـصه و رویاس
همه ی فکرا عتیقه س - بورس ِخاطره همینجاس
آدماش بیـدارن اما - تـو بیـداری خـواب می بینن
چشاتو ببند و گوش کن - به صدای قصه ی من

اینجا کافه است اما منوی ارائه شده اون دلنوشته ها وشعرهای قشنگتون هست...


ورود هر دل باخته ای ، منتظری ، شاعری ، عاشقی ، اصلا " هر موجودِ

دو پایی به آن آزاد است

در و دیوارش تا دلت بخواهد جا دارد برای دیدن و شنیدن !

مسافر ِ بین راهی هم قــبول می کنیم!
​
image_coffee_lover.jpg



دوستان عزیز اینجا قراره دلنوشته های کافه ای نوشته بشه

هم می تونه مثل قهوه تلخ باشه هم مثل بستنی شیرین!

هرمتنی که دوست دارین اینجا بگذارین
اما تو اون تشبیهاتی وجود داشته باشه با وسایل کافه ای وفقط
حرفایی زده بشه که توی اون
تلخی قهوه یا شیرینی بستنی و...
نسبت به اون حس و حالی که دارین احساس بشه...


از تراوشات ذهن شما دوستان هم توی این تاپیک استقبال ميشه
منتظر دلنوشته های قشنگتون هستم


کافه ی خـاطـره بازی - پُـره از قـصه و رویاس
همه ی فکرا عتیقه س - بورس ِخاطره همینجاس
آدماش بیـدارن اما - تـو بیـداری خـواب می بینن
چشاتو ببند و گوش کن - به صدای قصه ی من:

یکی شـون فکر ِ تـئـاتر ِ - طـرفای لالـه زاره
اون یکی فکر ِ سکانس ِ - آخر ِ یه مشت دلاره
یکی گـیج ِ شـعـر ِ شـاملـو - وسط ِ دفتـر ِ آیـدا
یکی داغ ِ سینما رکس - وقت اکران ِ گوزن ها
یکی زخـمی رفـاقـت - فـکر ِ پـیـرهن ِ پُر از خـون
اون که عاشقه تو فکر ِ - قصه ی لیلی و مجنون
یکی فکر ِ بوف ِ کور و - مرگ ِ صادق هدایت
آخ چـقـدر خـاطـره داره - روزگـار بی مـروت!

داره پیـرت می کنه، غـبار ِ سـرد ِ خـاطـره
دس رو دس گذاشتی و شب از شبت نمیگذره
چـینی ِ نازک ِ رویات، پُر ِ صـد تا تـرکه
کاش می فهمیدی که این زندگی نیس، فلش بکه

یکی فکر ِ عطر ِ بارون - توی جاده شماله
یکی تو دیـوان ِ حـافـظ - دنـبال ِ تـعـبیر ِ فـاله
یکی تو فکر ِ مصدق - زخم ِ بیست و هشت مرداد
اون یکی تو فکر ِ شـعـر ِ - یه شـب ِ مـهتاب ِ فرهاد
یکی با یاد ِ عزیزش - خسـته از این هـمه دوری
یکی فکر ِ شعله های - شبای چارشنبه سوری
یکی فکر ِ جـنگ و نـفت و - خـاطـره های جـنوبه
یکی خسته از گذشته- مشتشو رو میز می کوبه

​

​
 

صاینا

متخصص بخش آموزش خیاطی

آهای کافه چی ؛

قهوه ای می خواهم که بویِ آن بوی ِ عطر ِ تنش را از یادم ببرد ...

فکـرش را بکُن ...

پُشت ِ میــز نشسته باشی ... نــاگهـان بــوی ِ تنش تــو را از عــالم ِ خیــال بیـرون آورد

و تـو از تــرس ِ اینکه همین ِ خیــال ِ کوچک بر بــاد نــرود

هـرگــز ســرت را بــالا نیــاوری !!
​
 

صاینا

متخصص بخش آموزش خیاطی
فال قهوه می ‎گیرم...


انگشتـت را بزن!


راضی‎ام حتی به تلخی‎ات !!


f_coffeecupm_c32f1e0.jpg

​
 

صاینا

متخصص بخش آموزش خیاطی
برای دقیقه های سرد چای دم کن

در فنجان ثانیه های تلخ شکر بریز

شاید لحظه های دلخوشی آنقدر نباشد

که فرصت حتی یک تبسم را به نگاهمان وصله بزنند


​
 

صاینا

متخصص بخش آموزش خیاطی
زندگی جیره مختصریست مثل یک فنجان چای

و کنارش عشق است مثل یک حبه قند

زندگی را با عشق نوش جان باید کرد...

1261466813719612292201302003618860171200202.jpg

​
 

صاینا

متخصص بخش آموزش خیاطی
گیرت انداختم
رود چشم های من است
این قهوه ی سیاهی که مینوشی
تا ورق بزنی روزنامه صبح را
سر از کافه در می آورم
تا بنوشی ام
روزنامه ی صبح را میخری
که بخوانی ام

گیرت انداختم
جاکرده بودی خودت را در آیینه ی کیف دستی ام
از هتل که می زدم بیرون
یادم نبود که باید کجا می رفتم
یادم نبود که باید چه ساعتی می رفتم
یادم نبود که باید چه کسی را می دیدم

دیدم که باید بمانم با تو
(سعاد الصباح)​
 

صاینا

متخصص بخش آموزش خیاطی
نِيــــازمـ ،

نَــه ديگــر آغـوشـتــ اسـتــ نـَـه دستــانـتــ ، نـَـه لَبــانَـتــ نـَـه چِشــمـ خُمــارتــ

بــا ...

يـكــ فِنجـــانــ سكـــوت تَلــخ ، ............

فــــرو مـــي بـَـــرمـ حِمـــاقَتـــمـ را كـِــه دوستــت داشتـَـــمـ

​
 

صاینا

متخصص بخش آموزش خیاطی

در موج موج دلتنگی..
برایت اشک می ریزم!
می دانی..
دل مثل بستني قیفی ست!
یک قیف! پُر از خاطره !
هر خاطره یک طعم!
هر خاطره یک رنگ!
مشغولِ لیسیدنِ خاطره هایِ
خوش طعم و خوش رنگ که می شوی..
خاطره های دیگرآب می شوند!!

بی خیال باش!!
بستني ات را تا تَه بخور! ...
​
 

صاینا

متخصص بخش آموزش خیاطی
یک فنجــان درد دل

بدون شکـــ ـ ـ ـر

بــرای تـــــــو آورده ام

بنوش ؛

تا از دهــان نیفتاده

بنوش ـ ـ



​
 

صاینا

متخصص بخش آموزش خیاطی
نام شعر :عشقی با بوی اسپرسو نام شاعر : الهام لاسمی
عشق را در کافه بايد جست
زیر نوری به رنگ کهربا
و سرنوشت را در فنجانی
از قهوه ترک
بايد مصور
دید
اين روزها عشق را تلخ
میل می کنند
و زندگی را شیرین
می بازند
و سيگار را
آرمان گرا
پک می زنند
و هر کس
فیلسوف زمان خویش
گشته است
روی صندلی هاي
چوبی
کافه اي دود گرفته
به چشمان هم خیره
می شوند
و عشق
اين بی فلسفه ترین
کلمه ی هستی را
تفسیر می کنند
حالم خوش نیست
اين روزها
عشق ها تنها
بوی اسپرسو می دهند ... ...
 
آخرین ویرایش:

صاینا

متخصص بخش آموزش خیاطی
در تمام ِ کافه های شهر

خبر از حادثه ایست


با دلم از پیچ ِ دلتنگی ِ میزها به زحمت عبور می کنم


آنوقت ، می بینم درست روبروی ِ نگاه های ِ تماشا


سر ِ دوراهی ِ تشویش و تردید های ِ شبانه ام


کسی منتظر نشسته است



 

صاینا

متخصص بخش آموزش خیاطی
آب در هـــاون کــوبیــدن است

اینکـــه مـَـن شعــر بِنــویسـَـم و

تـــو فـــال قَهـــوه بگیـــری.

وقتــی ؛ آخـَــرِ همــه شعــرهــای مَـن

تــــو مـی آیــی ؛

و تــــهِ همــه ی فنجـــان هـــای تـــو

مـَـن میـــــروَم!!!
 

صاینا

متخصص بخش آموزش خیاطی
من شیفته میزهای کوچک کافه ای هستم

که بهانه نزدیک تر نشستن مان می شود

و من

روبه روی تو

می توانم تمام شعر های نگفته دنیا را یک جا بگویم ...
 

صاینا

متخصص بخش آموزش خیاطی
نام شعر :کافه خیالی نام شاعر : بهرام قربانپور
کنار کافه
خسته و کلافه
روی صندلی چوبی نشسته بود
یک مرد بد قیافه....
منتظر بود
قهوه خواست،
قهوه اي تلخ،
باشکر اضافه. . .
ساعت از وقت انتظار
نیز گذشت
خبری از یار نبود،
یار من ....
باران نم نم گرفته است
از دوری تو
مرا غم گرفته است
بیا.....
چتری باش براي من،
بیا....
خورشید بِپاش بر من،
...
...
....
یار من دوستت دارم.....
حتی در اين کافه خیالی ...
 

صاینا

متخصص بخش آموزش خیاطی
گیرت انداختم
رود چشم های من است
این قهوه ی سیاهی که مینوشی
تا ورق بزنی روزنامه صبح را
سر از کافه در می آورم
که بنوشی ام
روزنامه های صبح را می خری
که بخوانی ام

گیرت انداختم
جا کرده بودی خودت را در آیینه ی کیف دستی ام
از هتل که می زدم بیرون
یادم نبود که باید کجا می رفتم
یادم نبود که باید چه ساعتی می رفتم
یادم نبود که باید چه کسی را می دیدم
دیدم که باید بمانم باتو
 

صاینا

متخصص بخش آموزش خیاطی
خـدا را چه ديـدي ؟!

شايد يك روز در كافه اي دنـج و خـلوت ، اين كلمه ها و نوشته ها صـوت شـدند ؛

بـراي ِ گوش هـاي ِ تـو

كه روي ِ صنـدلي ِ رو به روي ِ مـن نشسته اي ... و بـراي ِ يك بـار هم كه شـده

، چـاي ِ تـو سـرد شـد

بس كه خيـره مانـدي به مـن ... !


 

صاینا

متخصص بخش آموزش خیاطی
روزها پر و خالی می شوند

مثل فنجان های چای


در کافه های بعد از ظهر

اما ،

هیچ اتفاق خاصی نمی افتد !

این که مثلا

تو ناگهان

در آن سوی میز نشسته باشی گاهی،

فنجانی

روی کاشی ها می افتد

حواس ما را پرت می کند ...


 

صاینا

متخصص بخش آموزش خیاطی


دلم یک فنجان قهوه تلخِ تلخ می خواهد!

یک ذره با تو بودن کافیست!

برای شیرین کردن یک فنجان تلخیِ چند ساله!
​
 

صاینا

متخصص بخش آموزش خیاطی
تو رفته ی
و من سالهاست!
همیشه به همان کافه میروم،
مانند گذشته ها ی ما
قهوه مینوشم ،بخاطر تو
حالا داغ،داغ مینوشم قهوه را
نیستی که گویی!
بگذار کمی سرد شود قهوه
دهانم سوخته میرود..
 
بالا