"": شعــــر تـابـســـتـان :""

baroon

متخصص بخش ادبیات



ظهر تابستان است

سايه ها می دانند

كه چه تابستانی است

سايه های بی لک

گوشه ای روشن و پاک

كودكان احساس

جای بازی اينجاست


*سهراب سپهری*
 

baroon

متخصص بخش ادبیات



تابستان که می آید



تابستان که می آید
فقط به فکر زمستانت باش
زمستان هم
به فکر تابستان

به یاد بیاور
مورچه های آدم نما

یا آدم های کوچک مورچه قامت!

از پنجره جدا شو
و به بالا رها
تا به آسمان برسی

ببین که من
تو هم حتی
- برگ های زرد ریخته بر حواشی خیابان ها را نمی گویم -
من و تو هم حتی
از پر پروانه کوچکتریم

به همین سادگی که باور نمی توانی
اتفاق می افتد


اتفاق می افتد
حتی اگر نخواهی
و ناگهان زیر پایت خالی می شود
تا بر زمین خدا بیفتی

البته
اگر سزاوارش باشی


حرف و حدیث مورچه های آدم نما و تابستان و اتفاق نیفتاده را
- که حتما اتفاق می افتد-
بعداً مرور کن

و حالا
دستت را به دستم بده
برای دوست داشتن
و به یاد بیاور
چند بار دلم را به دستت دادم
برای شکستن

تابستان دارد تمام می شود
به فکر زمستانت باش

زمستان هم
به فکر تابستان

پیش از آنکه ثانیه های عمر
سهمیه بندی شوند



*جواد شریفیان*
 

baroon

متخصص بخش ادبیات



تابستان


تابستان
آه جانکاه بهار است
از اندیشه ی
برگ هایی که پاییز
به زمین می ریزد


*علیرضا اسحاقی*

 

baroon

متخصص بخش ادبیات



تابستان



هوا گرم است و آتشین!

بازهم تنم
تمنای خنکای نسیم اواخر شهریور را کرده

سکوتی نشکن انگار می رقصد وقت ظهرهای تابستان
با آن ساعتهای بی انتهایش!

مسخ می شود مترسک سرجالیز
لحظه عرق نشستن های پراز تشنگی کلاغ خبرچین!

شانه هایش هنوز
همدم دلتنگی هایم است
حتی در این گرماگرم سرد فاصله ها!

تابستان
سرشار ازحس غریب و
طعم گس خاطره هاست


*زهرا پهلوان زاده ایرانی*


 

baroon

متخصص بخش ادبیات


تابستان؛ تاب ستان



فصل، فصل تابستان است
فصل کار و کوشش
اما برای کشاورز روستایی که آب مزرعه اش پشت سد خوابیده
تا سدّ راه زندگیش شود
روز تابستان دلهره آور می شود
و شبش مخوف

کاش می شد این حقیقت را انکارش کرد
کاش می شد کتمانش کرد
و یا کاش
گوشه ای پنهاش کرد

صحبت از سد که می شود
حتی دریچه ی خاطراتم هم بسته می شود

اما کاش پترس را هم یادم می رفت
کاش پدر پترس
مثل پسرش با انگشت امضا می کرد

چون خودکارها عاقبت کار خودشان را می کنند
آن قدر پیش می روند که تاب همه را می ستانند
تاب ستانند! تاب ستان!


*مجید عبودی*




 

baroon

متخصص بخش ادبیات



در تابستان
باران نمی بارد
مگر ابرها ایثار کنند
و سر به زیر تیغ تیز آفتاب نهند

در تابستان
اگر باران ببارد
خاک تشنه
با خون عاشقانش
سیراب می شود
 

baroon

متخصص بخش ادبیات



بهشت روزگار



هرم نفس هوا تداعی بخش تابستان است
بهار خوش آب ورنگ
یواش یواش رخت برمی بندد
تا راهی سفر شود

تابستان
کوله بارش را بر زمین می گذارد و
خستگی درمی کند

امّا چه باخودآورده است؟
سبدش راکه می نگرم
گل های سرخ و آتشین خودنمایی می کنند
گویی نیرویی قوی
مرا به سوی درختان پرمیوه ی گیلاس
می کشاند

سبز.قرمز.زرد
از هر رنگی بجویی پیدا خواهی کرد
بوی خوشایند تابستان
از هر گوشه ی ایران
به مشام ها می رسد

هندوانه های سرخ و سرد و شیرین و آبدار
گرمای تابستان را
التیام می بخشند

آری
هر تابستان
بهشتی است که خدا به ما می دهد


*الناز کولایی زاده*



 

baroon

متخصص بخش ادبیات


دست های تابستان


سرد است
لبخند سرد است
برف سرد است
من سردم، تو سردی، او سرد است
خورشید می تابد؛ اما سرد است
شعله ها می رقصند؛ اما سردند
سفر سرد است
نگاه ها در گناه ها سرد است
عشق سرد است
مرگ می رقصد؛ اما سرد است
خون گرم جریان دارد
اما سرد است
حیران ماندم حتی چرا
دست های تابستان سرد است؟!


*تیکه سنگ*



 

baroon

متخصص بخش ادبیات



امید مردم


زندگی فصل گرم درختان تشنه ی تابستان است
تابستان راه عریض عاطفه ی رنگین
که از کوه های شمالی سر چشمه می گیرد
و در رودهای روان بیقراری می ریزد
زندگی پیوند روح آسمانی با تابستان است
که دست در دست هم از خیابان بی باران می گذرند
و مردمان دلخسته را نوید می دهند
مردمانی که تمام امیدشان ابرهای باران زاست


*قاسم حسن نژاد*
 

baroon

متخصص بخش ادبیات



خدایا من چرا سردم؟

در سکوت، غمگینم
در شلوغی پر از دردم

آه خدایا! خدایا آه!
چرا من بازمانده ام؟ باز از راه
تابستان است و چنین سردم؟
آخر آسان نبود من دردم

تا خزان
وقت بسیار است
اما از همینک من زردم

آه خدایا! خدایا آه!

من تابستان نمی خواهم
روز های بی پایان نمی خواهم
زندگی در جریان نمی خواهم
مریضم لیک
درمان نمی خواهم
نیز جان نمی خواهم

آه خدایا! خدایا آه!
چرا از چاله افتادم در چاه
من این تابستان بی شب را نمی خواهم


 

baroon

متخصص بخش ادبیات



در هیاهوی جانسوز تابستان


در هیاهوی جانسوز تابستان
مردی بیدار نشسته است
زیر شعله های تنور مانند زمان
مردی که بسیار خسته است

عرق چین و چروک صورتش را
گونه های بی مهابای کودکش را
با لبخند های همسرش
می شوید
و با لبخندی به کودکش می بخشد

در هیاهوی جانسوز تابستان
زنی که میان حوض نشسته است
و دارد
لباس مشوش شده احساس همسرش را
یکجا در تشت تفکر
می شوید

در هیاهوی جانسوز تابستان
وقتی کلمات
آهسته آهسته
می سوزند

و واژه ها به کولرها
چشم می دوزند



*بهرام قربان پور*


 

baroon

متخصص بخش ادبیات



بوی خام نارنج ...


از تابستان که بگذرد
عمر تنهایی من هم تمام می شود

تنهایی ام
دیگر بوی نارنج های خام نمی دهد!

دیشب
که ستاره ها را ورق می زدم
دست هایم خسته شدند

دیشب
سر روی شانه های شب که می گذاشتم
آسمان در دست هایم
گریه می کرد

از تابستان که بگذرد
خنده هایم بوی سیب می گیرد

و عاشقانه هایم
بوی باران!

دلم هوای یاس های خشک جانماز مادربزرگ می کند

دلم
دلتنگ تنهایی ماهی سرخ تُنگ مان می شود

تابستان من
بوی غربت مسافر ها را می دهد

و من نمی دانم چرا این شب ها
با وجود این همه ستاره
باز دلتنگ ستاره ها هستم!

دل خوشی من این روزها
شعر هایی است که بغض کبودم را
آتش می زند

من به فردایی می اندیشم
که ستاره ها را برقصانی
تنهایی ام را آتش زنی
و التهاب لب های خشک مرا
با بوسه ای تمام کنی

تابستان که بگذرد
عمر تنهایی ام تمام می شود

و شعر های من
خیس خیس خیس...


*پریسا غضنفری*

 
آخرین ویرایش:
بالا