غزلیات وحشی بافقی

Maryam

متخصص بخش ادبیات
عشق کو تا شحنهٔ حسرت به زندانم کشد
انتقال عهد فارغ بالی از جانم کشد

​

بر در میخانه من خواهم که آید غمزه مست
گه میانم گیرد و گاهی گریبانم کشد

​

پر نگاهی کو که چون بر دل گشاید تیر ناز
از پی هم سد نگه تازد که پیکانم کشد​

سرمه‌ای خواهم که جز یک رو نبینم ، عشق کو
تا به میل آتشین در چشم گریانم کشد

​

گلشن شوقی هوس دارم که رضوان از بهشت
بر در باغ آید و سوی گلستانم کشد

​

وعده گاهی کو که چون نومید برخیزم ز وصل
دست امید وفای وعده دامانم کشد​

در کدامین چشم جویم آن نگاه بردگی
کاشکارا گویدم برخیز و پنهانم کشد

​

آن غزالی را که وحشی خواهد ار واقع شود
دهر بس نیت که از طبع غزلخوانم کشد
​

​
 

Maryam

متخصص بخش ادبیات
درون دل به غیر از یار و فکر یار کی گنجد
خیال روی او اینجا در او اغیار کی گنجد

​

ز حرف و صوت بیرونست راز عشق من با او
رموز عشق وجدانیست در گفتار کی گنجد

​

من و آزردگی از عشق او حاشا معاذلله
دلی کز مهر پر باشد در او آزار کی گنجد​

به رطل بخت یک خمخانه می ساقی که بر لب نه
به ظرف تنگ من این بادهٔ بسیار کی گنجد

​

چه جای مرهم راحت دل بیمار وحشی را
بجز حسرت در آن دل کز تو شد افکار کی گنجد
​

​
 

Maryam

متخصص بخش ادبیات
دلم خود را به نیش غمزه‌ای افکار می‌خواهد
شکایت دارد از آسودگی، آزار می‌خواهد

​

بلا اینست کاین دل بهر ناز و عشوه می‌میرد
ز نیکویان نه تنها خوبی رخسار می‌خواهد

​

دل از دستی بدر بردن نباشد کار هر چشمی
نگاه پر تصرف غمزه پر کار می‌خواهد​

بود آهو که صیادش به یک تیر افکند در خون
دلی را صید کردن کوشش بسیار می‌خواهد

​

غلامی هست وحشی نام و می‌خواهد خریداری
به بازار نکو رویان که خدمتکار می‌خواهد​
 

Maryam

متخصص بخش ادبیات
جنونی داشتم زین پیش بازم آن جنون آمد
مرا تا چون برون آرد که پر غوغا درون آمد

​

که دارد باطل السحری که بر بازوی جان بندم
که جادوی قدیمی بر سر سحر و فسون آمد

​

ندانم چون شود انجام مجلس کان حریف افکن
میی افکند در ساغر کزان می بوی خون آمد​

سپر انداختیم اینست اگر چین خم ابرو
که زور این کمان از بازوی طاقت فزون آمد

​

مرا خوانی و من دوری کنم با یک جهان رغبت
چنین باشد بلی‌آن کس که بختش واژگون آمد

​

مگو وحشی چگونه آمدت این مهر در سینه
همی‌دانم که خوب آمد نمی‌دانم که چون آمد
​

​
 

Maryam

متخصص بخش ادبیات
آه شراره بارم کان از درون برآمد
ابریست آتش افشان کز بحر خون برآمد

​

می‌کرد دل تفأل از مصحف جمالش
از زلف او به فالش جیم جنون برآمد

​

فانوس وار ما را از شمع دل فروزی
آتش ز سینه سر زد دود از درون برآمد​

از لالهٔ جگر خون احوال کوهکن پرس
کان داغدار با او در بیستون برآمد

​

از چشم پر فن او در یک فریب دادن
از عقل و هوشمندی سد ذوفنون بر آمد

​

بر رسم داد خواهان زد دست بر عنانش
آیا ز دست وحشی این کار چون برآمد
​

​
 

Maryam

متخصص بخش ادبیات
کی اهل دل به کام خود از دوستان برند
تا کارشان به جان نرسد کی ز جان برند

​

از ما برید یار به اندک حکایتی
چندان نبود این که ز هم دوستان برند

​

شد گرم تا شنید ز ما سوز دل چو شمع
آه این چه حرف بود که ما را زبان برند​

آنکس که گشت باعث سوز فراق ما
یارب سرش به مجلس او شمعسان برند

​

وحشی مبر به تیغ ز جانان که اهل دل
از هم نمی‌برند اگر از جهان برند
​

​
 

Maryam

متخصص بخش ادبیات
ز عشق من به تو اغیار بدگمان شده‌اند
کرشمه‌های نهان را نگاهبان شده‌اند

​

حمایتی که حریفان بزم در بد من
تمام متفق و جمله همزبان شده‌اند

​

عجب که بادهٔ رشکی نمی‌رود در جام
که سخت مجلسیان تو سرگران شده‌اند​

رقابت است که چو در دلی به کینه نشست
کسی ندید که من بعد مهربان شده‌اند

​

همه برای تو دارند نکته‌ها وحشی
جماعتی ز حریفان که نکته دان شده‌اند
​

​
 

Maryam

متخصص بخش ادبیات
یاران خدای را به سوی او گذر کنید
باشد کش این خیال ز خاطر بدر کنید

​

در ما ز دست آتش و بر عزم رفتن است
چون آه ما زبان خود آتش اثر کنید

​

آتش زبان شوید و بگویید حال ما
هنگام حال گفتن ما دیده تر کنید​

از حال ما چنانکه درو کارگر شود
آن بی‌محل سفر کن ما را خبر کنید

​

منعش کنید از سفر و در میان منع
اغراق در صعوبت رنج سفر کنید

​

گر خود شنید جان ز من و مژده از شما
ور نشنود مباد که اینجا گذر کنید​

وحشی گر این خبر شنود وای بر شما
از آتش زبانه کش او حذر کنید
​

​
 

Maryam

متخصص بخش ادبیات
روزها شد تا کسم پیرامن این در ندید
تا تو گفتی دور شو زین در کسم دیگر ندید

​

سوخت ما را آنچنان حرمان عاشق سوز ما
کز تنم‌آن کو نشان می‌جست خاکستر ندید

​

الوداع ای سر که ما را می‌برد سودای عشق
بر سر راهی که هر کس رفت آنجا سر ندید​

مرد عشق است آنکه گر عالم سپاه غم گرفت
تاخت در میدان و بر بسیاری لشکر ندید

​

گر چه وحشی ناخوشیها دید و سختیها ولی
سخت تر از روزگار هجر و ناخوشتر ندید
​

​
 

Maryam

متخصص بخش ادبیات
به لب بگوی که آن خندهٔ نهان نکند
مرا به لطف نهان تو بد گمان نکند

​

تو خود مرا چه کنی لیک چشم را فرمای
که آن نگه که تو کردی زمان زمان نکند

​

تو رنجه‌ای زمن و میل من ولی چکنم
بگو که ناز توام دست در میان نکند​

گرم مجال نگاهی بود زمان چکنم
حکایتی که نگه می‌کند زبان نکند

​

هزار سود در این بیع هست خواهی دید
مرا بخر که خریدار من زیان نکند

​

جفا و هر چه کند گو به من خداوند است
ولیک نسبت ما را به این و آن نکند​

بس است جور ز صبر آزمود وحشی را
هزار بار کسی را کس امتحان نکند
​

​
 

Maryam

متخصص بخش ادبیات
چرا ستمگر من با کسی جفا نکند
جفای او همه کس می‌کشد چرا نکند

​

فغان ز سنگدل من که خون سد مظلوم
به ظلم ریزد و اندیشه از خدا نکند

​

چه غصه‌ها که نخوردم ز آشنایی تو
خدا ترا به کسی یارب آشنا نکند​

کدام سنگدل از درد من خبر دارد
که با وجود دل سخت گریه‌ها نکند

​

کشیده جام و سر بی‌گنه کشی دارد
عجب که بر نکشد تیغ و قصد ما نکند

​

به جای خویش نیامد مرا چو وحشی دل
اگر ز تیر تو پیکان به سینه جا نکند
​

​
 

Maryam

متخصص بخش ادبیات
پرسیدن حال دل ریشم بگذارید
یک دم به غم و محنت خویشم بگذارید

​

یاران به میان من و آن مست مییید
گر می‌کشد آن عربده کیشم بگذارید

​

روزی که برید از ره این کشته عشقش
آنچه از دو سه روز از همه پیشم بگذارید​

وحشی صفتم جامهٔ سد پاره بدوزند
چسبیده به زخم دل ریشم بگذارید
​

​
 

Maryam

متخصص بخش ادبیات
آیین دستگیری ز اهل جهان نیاید
بانگ درای همت زین کاروان نیاید

​

ای عندلیب خو کن با خار غم که هرگز
بوی گل مروت زین بوستان نیاید

​

بر حرف اهل حاجت گوش قبول بگشا
کاین حرف را نگوید کس تا به جان نیاید​

ناچار گشته غربت دل را و گرنه هرگز
مرغی بود که یادش از آشیان نیاید

​

کم آیدم به خاطر همصحبتان جانی
کاتش به جان نگیرد دل در فغان نیاید

​

تیر دعا چه خوبست گر بر نشان توان زد
اما چه چاره سازم گر بر نشان نیاید​

وحشی دگر نیاید سویم عروس دولت
روزی بیاید آخر گر این زمان نیاید
​

​
 

Maryam

متخصص بخش ادبیات
روم به جای دگر ، دل دهم به یار دگر
هوای یار دگر دارم و دیار دگر

​

به دیگری دهم این دل که خوار کردهٔ تست
چرا که عاشق تو دارد اعتبار دگر

​

میان ما و تو ناز و نیاز بر طرف است
به خود تو نیز بده بعد از این قرار دگر​

خبر دهید به صیاد ما که ما رفتیم
به فکر صید دگر باشد و شکار دگر

​

خموش وحشی از انکار عشق او کاین حرف
حکایتیست که گفتی هزار بار دگر
​

​
 

Maryam

متخصص بخش ادبیات
دل و طبع خویش را گو که شوند نرم خوتر
که دلم بهانه جو شد من از و بهانه جوتر

​

گله گر کنم ز خویت بجز اینقدر نباشد
که شوند اگر تو خواهی قدری ازین نکوتر

​

همه رنگ حیله بینم پس پردهٔ فریبت
برو ای دو رو که هستی ز گل دور و دوروتر

​

تو نه مرغ این شکاری پی صید دیگری رو
که عقاب دیگر آمد به شکار این کبوتر

​

نه خوش آمده است وحشی تو غریب خوش ادایی
همه طرز تازه گویی، ز تو کیست تازه گوتر
​

​
 

Maryam

متخصص بخش ادبیات
آخر ای مغرور گاهی زیر پای خود نگر
زیر پای خود سر عجز گدای خود نگر

​

این چه استغنا و ناز است ، این چه کبر و سرکشیست
حسبه‌لله به سوی مبتلای خود نگر

​

چون خرامی غمزه را بنشان بر آن دنبال چشم
نیمکشت ناز خلقی بر قفای خود نگر

​

این مبین جانا که آسان پنجه صبرم شکست
زور بازوی غم مرد آزمای خود نگر​

باورت گر نیست از وحشی که می‌سوزد ز تو
چاک در جانش فکن داغ وفای خود نگر


​

​
 

Maryam

متخصص بخش ادبیات
جستم از دام ، به دام آر گرفتار دگر
من نه آنم که فریب تو خورم بار دگر

​

شد طبیب من بیمار مسیحا نفسی
تو برو بهر علاج دل بیمار دگر

​

گو مکن غمزهٔ او سعی به دلداری ما
زانکه دادیم دل خویش به دلدار دگر​

بسکه آزرده مرا خوشترم از راحت اوست
گر سد آزار ببینم ز دل آزار دگر

​

وحشی از دست جفا رست دلت واقف باش
که نیفتد سرو کارت به جفا کار دگر
​

​
 

Maryam

متخصص بخش ادبیات
عزلت ما شده سر تاسر دنیا مشهور
قاف تا قاف بود عزلت عنقا مشهور

​

پایه آن یافت که گردید مجرد ز همه
هست آری به فلک رفتن عیسا مشهور

​

نه همین قصه مجنون شده مشهور جهان
در جهان هست ز ما نیز سخنها مشهور​

شهرت حسن کند زمزمه عشق بلند
شد ز یوسف سخن عشق زلیخا مشهور

​

همچو وحشی سخن ما همه جا مشهور است
نیست جایی که نباشد سخن ما مشهور
​

​
 

Maryam

متخصص بخش ادبیات
شده‌ام سگ غزالی که نگشته رام هرگز
مگسی ز انگبینش نگرفته کام هرگز

​

ز فروغ آفتابی شب خویش روز خواهم
که شبی ز خانه بیرون ننهاده گام هرگز

​

هوس پیاله خوردن بودم به خردسالی
که کسی نگفته پیشش ز شراب و جام هرگز​

چو حدیث من بر آید کند آنچنان تغافل
که مگر به عمر خویشم نشینده نام هرگز

​

به رهت مقام کردم ، نگذاشتی مقیمم
به اسیر خود نبودی تو در این مقام هرگز

​

به شکنج طره او دل وحشی است مایل
که خلاصیش مبادا ز بلای دام هرگز
​

​
 

Maryam

متخصص بخش ادبیات
مست آن ترک به کاشانه من بود امروز
وه چه غوغا که نه در خانهٔ من بود امروز

​

وای بر غیر اگر یک دو سه روزی ماند
با من این نوع که جانانهٔ من بود امروز

​

بی لبت خون دلی بود که دورم می‌داد
می که در ساغر و پیمانهٔ من بود امروز​

بسکه شب قصهٔ دیوانگی از من سر زد
بر زبان همه افسانهٔ من بود امروز

​

شرح ویرانگی جغد غم از وحشی پرس
زانکه یک لحظه به ویرانهٔ من بود امروز
​

​
 
بالا