غزلیات وحشی بافقی

Maryam

متخصص بخش ادبیات
شکل مستانه و انکار شرابش نگرید
تا ندانند که مست است ، شتابش نگرید

​

آنکه گوید نزدم جام و زد آتش به دلم
چهره افروختن و میل کبابش نگرید

​

سد گل تازه شکفته‌ست ز گلزار رخش
گل گل افتاده برو از می نابش نگرید​

تا نپرسیم از آن مست که کی می‌زده‌ای
چین بر ابرو زدن و ناز و عتابش نگرید

​

آنکه می‌گفت به وحشی که منم زاهد شهر
گو بیایید به میخانه ، خرابش نگرید​
 

Maryam

متخصص بخش ادبیات
این دل که دوستی به تو خون خواره می‌کند
خصمی به خود نه ، با من بیچاره می‌کند

​

بد خوییت به آخر دیدن گذاشته است
حالا نظر به خوبی رخساره می‌کند

​

این صید بی ملاحظه غافل از کمند
گردن دراز کرده چه نظاره می‌کند​

این شیشهٔ ظریف که صد جا شکسته بیش
این اختلاط چیست که با خاره می‌کند

​

فردا نمایمش که سوی جیب جان رود
وحشی که جیب عاریتی پاره می‌کند​
 

Maryam

متخصص بخش ادبیات
گر ریخت پر عقابی ، فر هما بماند
جاوید سایهٔ او بر فرق ما بماند

​

رفت آنکه لشکری را در حمله‌ای شکستی
لشکر شکن اگر رفت کشور گشا بماند

​

ماه سپهر مسند ، شد از صف کواکب
مهر ستارهٔ خیل ، گردون لوا بماند​

عباس بیک اعظم کز بار احتشامش
تا انقراض عالم گردون دو تا بماند

​

خان ضعیف پرور کز بهر حفظ جانش
بر چرخ عالمی را دست دعا بماند

​

خورشید خادم او ، گردون ملازم او
تا حشر این بزرگی، وین کبریا بماند​

گردون ذخیره سازد گرد سم سمندش
کز بهر چشم گردون این توتیا بماند

​

گر دست تیغ فتنه گردون بلند سازد
خشک از نهیب عدلش اندر هوا بماند

​

گر جان گذاشت خالی نخل رسیدهٔ او
او هر دو تازه نخلش او را بجا بماند

​

این را به باغ دولت و آنرا به گلشن بخت
یارب که تا قیامت نشو و نما بماند

​

تو جاودان بمانی گر او نماند باقی
اقبال تو جهان را تا انتها بماند

​

وحشی همیشه ماند این زبدهٔ زمانه
تا هیچکس نماند تنها خدا بماند​
 

Maryam

متخصص بخش ادبیات
المنةلله که شب هجر سر آمد
خورشید وصال از افق بخت برآمد

​

سد شکر که زنجیری زندان جدایی
از حبس فراق تو سلامت بدرآمد

​

شد نوبت دیدار و زدم کوس بشارت
یعنی که دعای سحری کارگر آمد​

جان بود ز هجر تو مهیای هزیمت
این بود که ناگاه ز وصلت خبرآمد

​

بیخود شده بود از شعف وصل تو وحشی
زو درگذر ار او به درت دیرتر آمد​
 

Maryam

متخصص بخش ادبیات
یار دور افتاده مان حل مراد ما نکرد
مدتی رفتیم و او یک بار یاد ما نکرد

​

مجلس ما هر دم از یادش بهشتی دیگر است
گر چه هرگز یاد ما حوری نژاد ما نکرد

​

بر سر سد راه داد ما به گوش او رسید
یک ره آن بیداد گر گوشی به داد ما نکرد​

دل به خاک رهگذارش عمرها پهلو نهاد
او گذاری بر دل خاکی نهاد ما نکرد

​

اعتماد ما یکی سد شد به وحشی زین غزل
کیست کو سد آفرین بر اعتقاد ما نکرد​
 

Maryam

متخصص بخش ادبیات
آنکس که دامن از پی کین تو بر زند
بر پای نخل زندگی خود تبر زند

​

گر کوه خصمی تو کند انتقام تو
آن تیغ را به دست خودش بر کمر زند

​

از لشکر توجه تو کمترین سوار
تازد برون و یکتنه بر سد حشر زند​

قهر تو چون بلند کند گوشهٔ کمان
هر تیر را که قصد کند بر جگر زند

​

شکر خدا که خصم ترا بر جگر نشست
آن تیرها که خواست ترا بر سپر زند

​

مرغی کز آشیانهٔ خصم تو بر پرید
الا به خون خود نتواند که پرزند​

تودر گلو فشاری خصمی و جان او
در بند فرجه‌ایست که از تن به در زند

​

مطرب به بزم خواند عدویت چه غافلست
گو کس روانه کن که در نوحه گر زند

​

در راه سیر کوکب اقبال تو سپهر
در دیدهٔ ستارهٔ بد نیشتر زند​

فتحی نموده‌ای دگر از نو که بر فلک
اقبال طبل نصرت و کوس ظفر زند

​

وحشی کجاست منکر او تا چو دیگران
خود را به تیغ قهر قضا و قدر زند​
 

Maryam

متخصص بخش ادبیات
بازم غم بیهوده به همخانگی آمد
عشق آمد و با نشأهٔ دیوانگی آمد

​

ای عقل همانا که نداری خبر از عشق
بگریز که او دشمن فرزانگی آمد

​

خوش باشد اگر کنج غمت هست که این دل
با رخنهٔ دیرینه به ویرانگی آمد​

دارد خبری آن نگه خاص که سویم
مخصوص به سد شیوهٔ بیگانگی آمد

​

ای شمع به هر شعله که خواهیش بسوزان
مرغ دل وحشی که به پروانگی آمد​
 

Maryam

متخصص بخش ادبیات
ملک دل را سپه ناز به یغما آمد
دیده را مژده که هنگام تماشا آمد

​

تا چه کردیم که چون سبزه ز کویی ندمیم
گل به گلزار شد و لاله به صحرا آمد

​

پرتو طلعت یوسف مگرش خواهد عذر
آنچه بر دیدهٔ یعقوب و زلیخا آمد​

غمزه‌اش کرد طمع در دل و چونش ندهم
خاصه اکنون که تبسم به تقاضا آمد

​

مژدهٔ عمر ابد می‌رسد اکنون ز لبش
صبرکن یک نفس ای دل که مسیحا آمد

​

منع دل زین ره پر تفرقه کردم نشنید
رفت با یک حشر طاقت و تنها آمد​

باش آماده فتراک ملامت وحشی
که تو در خوابی و صیاد ز سد جا آمد​
 

Maryam

متخصص بخش ادبیات
اغیار را آسان کشد عاشق چو ترک جان کند
هر کس که از جان بگذرد بسیار خون آسان کند

​

ای دل به راه سیل غم جان را چه غمخواری کنی
این خانهٔ اندوه را بگذار تا ویران کند

​

جان صرف پرکاری که او چون رو به بازار آورد
بازار خوبان بشکند نرخ بلا ارزان کند​

از بی سر و سامانیم یاران نصیحت تا به کی
او می‌گذارد تا کسی فکر سرو سامان کند

​

شد کعبهٔ دل از بتان بتخانه وحشی چون کنم
داغ رقیبانش اگر آتشگه گبران کند​
 

Maryam

متخصص بخش ادبیات
خوش آن روزی که زنجیر جنون بر پای من باشد
به هر جا پا نهم از بیخودی غوغای من باشد

​

خوش آن عشقی که در کوی جنونم خسروی بخشد
جهان پر لشکر از اشک جهان پیمای من باشد

​

هوس دارم دگر در عشق آن شب زنده‌داری ها
که در هر گوشه‌ای افسانهٔ سودای من باشد​

خوش آن کز خار خار داغ عشق لاله رخساری
جهانی لاله زار چشم خون پالای من باشد

​

مرا دیوانه سازد این هوس وحشی که از یاری
مهی را گوش بر افسانهٔ شبهای من باشد​
 

Maryam

متخصص بخش ادبیات
در اول عشق و جنون آهم ز گردون بگذرد
آغاز کردم اینچنین، انجام آن چون بگذرد

​

لیلی که شد مجنون ازو دور از خرد سد مرحله
کو تا ز عشق روی تو سد ره ز مجنون بگذرد

​

ای آنکه پرسی حال من وه چون بود حال کسی
کزدیده هر دم بر رخش سد جدول خون بگذرد​

از دل برآید شعله‌ای کاتش به عالم در زند
هر گه که در خاطر مرا آن جامه گلگون بگذرد

​

وحشی که شد گوهرفشان در وصف عقد گوهرش
نبود عجب کز نظم او از در مکنون بگذرد​
 

Maryam

متخصص بخش ادبیات
نشانم پیش تیرش کاش تیرش بر نشان آید
که پیشم از پی تیر خود آن ابرو کمان آید

​

مگوییدش حدیث کوه درد من که می‌ترسم
چو گویید این سخن ناگه برآن خاطر گران آید

​

از آنم کس نمی‌پرسد که چون پرسد کسی حالم
باو گویم غم دل آنقدر کز من به جان آید​

بیا ای باد خاکم بر سر هر رهگذر افکن
که دامانش بگیرم هر کجا دامن کشان آید

​

ز شوق او نرفتم سوی بستان ، بهر آن رفتم
که شاید نخل من روزی به سوی بوستان آید

​

تو دمساز رقیبانی چنین معلوم می‌گردد
که چون خوانی مرا نام رقیبت بر زبان آید​

صبوحی کرده میمد، بسی خون کرده رفتارش
بلی خونها شود جایی که مستی آنچنان آید

​

مگو وحشی چرا از بزم او غمناک می‌آیی
کسی کز بزم او بیرون رود چون شادمان آید
​

​
 

Maryam

متخصص بخش ادبیات
هم مگر فیض توام نطق و بیانی بدهد
در خور شکر عطای تو زبانی بدهد

​

آن جواهر که توان کرد نثار تو کم است
هم مگر همت تو بحری و کانی بدهد

​

چشمهٔ فیض گشا خاطر فیاض شماست
وه چه باشد که به ما طبع روانی بدهد

​

وحشی از عهدهٔ شکر تو نیاید بیرون
عذر این خواهد اگر عمر امانی بدهد​
 

Maryam

متخصص بخش ادبیات
غم هجوم آورده می‌دانم که زارم می‌کشد
وین غم دیگر که دور از روی یارم می‌کشد

​

می‌کشد سد بار هر ساعت من بد روز را
من نمی‌دانم که روزی چند بارم می‌کشد

​

گریه کن بر حسرت و درد من ای ابر بهار
کاینچنین فصلی غم آن گلعذارم می‌کشد​

شب هلاکم می‌کند اندیشهٔ غمهای روز
روز فکر محنت شبهای تارم می‌کشد

​

گفته خواهد کشت وحشی را به سد بیداد زود
دیر می‌آید مگر از انتظارم می‌کشد​
 

Maryam

متخصص بخش ادبیات
کجا در بزم او جای چو من دیوانه‌ای باشد
مقام همچو من دیوانه ای ، ویرانه‌ای باشد

​

چو مجنون تازه سازم داستان عشق و رسوایی
که اینهم در میان مردمان افسانه‌ای باشد

​

من و شمعی که باشد قدر عاشق آنقدر پیشش
که چون خود را بسوزد کمتر از پروانه‌ای باشد​

میان آشنایان هر چه می‌خواهی بکن با من
ولی خوارم مکن چندین اگر بیگانه‌ای باشد

​

مگو وحشی کجا می‌باشد ای سلطان مهرویان
کجا باشد مقامش گوشهٔ میخانه‌ای باشد​
 

Maryam

متخصص بخش ادبیات
باغ ترا نظارگیانی که دیده‌اند
گفتند سبزه های خوشش بر دمیده‌اند

​

در بوستان حسن تو گل بر سر گلست
در بسته بوده‌ای و گلش را نچیده‌اند

​

ای باد سرگذشت جدایی به گل بگوی
زین بلبلان که سر به پر اندر کشیده‌اند​

آیا چگونه می‌گذرد تلخی قفس
بر توتیان که بر شکرستان پریده‌اند

​

شکرت به خون رقم شود ار سر بری به جور
عشاق را زبان شکایت بریده‌اند

​

از بی‌حقیقیست شکایت ز مردمی
کز بهر ما هزار حکایت شنیده‌اند​

وحشی بیا که آمده آن بلهوس گداز
زرهای کم عیار به آتش رسیده‌اند​
 

Maryam

متخصص بخش ادبیات
عشق گو بی عزتم کن ، عشق و خواری گفته‌اند
عاشقی را مایهٔ بی اعتباری گفته‌اند

​

کوه محنت بر دلم نه منتت بر جان من
عاشقی را رکن اعظم بردباری گفته‌اند

​

پای تا سر بیم و امیدم که طور عشق را
غایت نومیدی و امیدواری گفته‌اند​

پیش من هست احتراز از چشم و دل از غیر دوست
آنچه اهل تقویش پرهیزکاری گفته‌اند

​

راست شد دل با رضای یار و ، رست از هجر و وصل
آری آری راستی و رستگاری گفته‌اند

​

من مرید عشق گر ارشاد آن شد حاصلم
آن صفت کش نام موت اختیاری گفته‌اند​

زیستن فرعست وحشی ، اصل پاس دوستیست
جان و سر سهلست اول حفظ یاری گفته‌اند​
 

Maryam

متخصص بخش ادبیات
پی وصلش نخواهم زود یاری در میان افتد
که شوق افزون شود چون روزگاری در میان افتد

​

به خود دادم قرار صبر بی او یک دو روز اما
از آن ترسم که ناگه روزگاری در میان افتد

​

فغان کز دست شد کارم ز هجر و کار سازان را
ز ضعف طالعم هر روز کاری در میان افتد​

خوش آن روزی که چون گویند پیشت حرف مشتاقان
حدیث درد من هم از کناری در میان افتد
​

​
 

Maryam

متخصص بخش ادبیات
کسی کز رشک من محروم از آن پیمان شکن گرید
اگر در بزم او بیند مرا، بر حال من گرید

​

به بزم عیش بی دردان به جانم ، کو غم آبادی
که سوزد یک طرف مجنون و یک سو کوهکن گرید

​

چه می‌پرسی حدیث درد پروردی که احوالش
کسی هرگز نفهمد بسکه هنگام سخن گرید​

نشینم من هم از اندوه و، دور از کوی او گریم
غریب و دردمندی هر کجا دور از وطن گرید

​

برو ای پند گو بگذار وحشی را که این مسکین
دمی بنشیند و بر روزگار خویشتن گرید
​

​
 

Maryam

متخصص بخش ادبیات
کاری نشد از پیش و ز کف نقد بقا شد
این نقد بقا چیست که بیهوده فنا شد

​

اظهار محبت به سگ کوی تو کردیم
گفتیم مگر دوست شود دشمن ما شد

​

دل خون شد و از دیدهٔ خونابه فشان رفت
تا رفته‌ای از دیده چه گویم که چها شد​

با جلوهٔ حسنت چه کند این تن چون کاه
انوار تجلیست کزان کوه ز پا شد

​

رفتیم به خواب غم از افسانهٔ وحشی
او را که به عشرتگه ما راهنما شد
​

​
 
بالا